عشق بدون مرز

دیدارما،چون آب و ماه،چه دور ...چه درهم ....

 

حالا که رفته ای،پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو،

هیچ نمی خواهد،

فقط می گوید :

کوکو . . . . .

برایم سیگاری آتش بزن ،

میان لب هایم بگذار و دور شو

پر از باروتم . . . . . . . .

 

نوشته شده در جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |


Design By : Night Skin