عشق بدون مرز

دیدارما،چون آب و ماه،چه دور ...چه درهم ....

 سپیده که سر زد

با اولین آوار خروس سحر،

با اذان عشق

وبا اولین اشک شبنم

بر دل برگ منتظر

در صبحی مه آلود،

که آدم ها  چون

سایه هایی در حرکتند

با سکوتی شگفت،

....آرام ....آرام ....،

در حالی که 

صدای پاهایم را

کسی نشنود

وبا بارانی که

سینه کوچه ها را نمناک کرده

و رد پایم را می شوید،

......بی نشان ......خواهم رفت، .......آری................ بی نشان خواهم رفت........................................ 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |


Design By : Night Skin