عشق بدون مرز

دیدارما،چون آب و ماه،چه دور ...چه درهم ....

 

باغ اساطیر

 

ناگاه عشق،عشق نه،چیزی عجیب تر

چیزی شبیه زلزله اما،مهیب تر

چیزی غریب مثل نگاه کبوتران

یا مثل چشمهای توحتی غریب تر

تقسیم شد نگاه تو و بی نصیب ماند

چشمی که نیست چشمی از او بی نصیب تر

رفتم میان باغ اساطیری گناه

در جست جوی میوه ای از سیب،سیب تر

تنها همین ،همین که بگویم نیافتم

از چشمهای روشن تو دلفریب تر

با دستهای سوخته ام باز آمدم

عاشق تر و حریص تر و ناشکیب تر

اینک منم غریق تماشای لحظه ها

با چشمی از کبوتر و باران ،نجیب تر

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |


Design By : Night Skin