عشق بدون مرز

دیدارما،چون آب و ماه،چه دور ...چه درهم ....

 

دلواپسی هایم را خلاصه کرده ام...

در لورازپام های بی خاصیت،

که خواب را شرط کرده اند

اما تو را..... نه......

          .........................................

 

 

دوست دارم برای آغوشت بمیرم...

مثل سربازی برای وطن .....

نوشته شده در جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

                 

 

 به دریاشکوه بردم ازشب دشت

وزاین عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خویش

سری می زد به سنگ و باز می گشت

                                  (فریدون مشیری)

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

تمام بلوزم را می شکافم...

تا بادبادکم به شهر تو برسد....

                   ...........................................

زمان نمی گذرد بی تو،

روغن کاری می خواهد چرخ دنده های این ساعت  قدیمی...

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

گوشه ی روسریت را گره زده ای به گردنت؟

یقین دارم دست باد به گیسویت نرسیده...

 که چنین پریشان می وزد....

نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |


Design By : Night Skin