عشق بدون مرز

دیدارما،چون آب و ماه،چه دور ...چه درهم ....

جهان رو به انقراض رفت.....

کفشهایت را پوشیده ای....

نوشته شده در جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

 

وقتی تو هستی،

خیالم از به زنجیر بودن تمام دردها.....

 جمع است......

نوشته شده در جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

سلام دوستان

من برگشتم .از همتون معذرت می خوام بی خبر رفتم،خوب کار دیگه چی کارش می شه کرد .راستی چطورین خوبین منم بد نیستم شکر،از این به بعد سعی می کنم به موقع آپ کنم .

از دوستانی که تو این مدت به من لطف داشتن و پیغام برام گذاشتن ممنونم و دورادور دستهای پر مهرشونو می بوسم .راستی برو بچی که وبلاگشونو تغییر دادن برام آدرس جدیدشونو بفرستن تا آپش کنم .مرسی 

نوشته شده در جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |


Design By : Night Skin