عشق بدون مرز

دیدارما،چون آب و ماه،چه دور ...چه درهم ....

سلام دوستان

ببخشید که دیر آپ کردم،یه خورده سرم شلوغ بود.معذرت ................ 

امیدوارم حال همتون خوب باشه .

                 ..............................

(هیچ وقت مغرور نشو برگها زمانی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند.)

                  ...........................

موهایت را بباف ،

بگذار جهان آرام بگیرد...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

همه چیز رو به راه است ،

باران روی شیروانی ضرب گرفته،

ماه بر سر جای خودش ،

من هم که پشت کاج ها نشسته ام

به انتظار،

حالا دیگر باید بیایی،نه ؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

عشق مانند هواست . . .

 همه جا موجود است  . . .

تو نفسهایت را قدری جانانه بکش . . .

نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

چه روزها که یک به یک غروب شد،نیامدی

چه اشکها که در گلو رسوب شد،نیامدی !

......

خلیل آتشین سخن،تبر به دوش بت شکن!

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد،نیامدی 

......

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم،نه

برای عدّه ای ولی چه خوب شد،نیامدی!

......

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

....دوباره صبح،ظهر،نه،غروب شد،نیامدی.... 

                                                               مهدی جهاندار

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |


Design By : Night Skin