عشق بدون مرز

دیدارما،چون آب و ماه،چه دور ...چه درهم ....

گفتم دلم هست به پیش تو گرو

دل بازده، آغاز مکن قصه نوٍٍٍ

افشاند هزاردل ز هر حلقه زلف

گفتا که دلت بجوی و بردار و برو 

      ...............................

تیشه و گلنگم را برداشته ام،

تو فقط بگو

کدام کوه؟

نوشته شده در جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

 

دلواپسی هایم را خلاصه کرده ام...

در لورازپام های بی خاصیت،

که خواب را شرط کرده اند

اما تو را..... نه......

          .........................................

 

 

دوست دارم برای آغوشت بمیرم...

مثل سربازی برای وطن .....

نوشته شده در جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

                 

 

 به دریاشکوه بردم ازشب دشت

وزاین عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خویش

سری می زد به سنگ و باز می گشت

                                  (فریدون مشیری)

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

تمام بلوزم را می شکافم...

تا بادبادکم به شهر تو برسد....

                   ...........................................

زمان نمی گذرد بی تو،

روغن کاری می خواهد چرخ دنده های این ساعت  قدیمی...

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

گوشه ی روسریت را گره زده ای به گردنت؟

یقین دارم دست باد به گیسویت نرسیده...

 که چنین پریشان می وزد....

نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

جهان رو به انقراض رفت.....

کفشهایت را پوشیده ای....

نوشته شده در جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

 

وقتی تو هستی،

خیالم از به زنجیر بودن تمام دردها.....

 جمع است......

نوشته شده در جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

سلام دوستان

من برگشتم .از همتون معذرت می خوام بی خبر رفتم،خوب کار دیگه چی کارش می شه کرد .راستی چطورین خوبین منم بد نیستم شکر،از این به بعد سعی می کنم به موقع آپ کنم .

از دوستانی که تو این مدت به من لطف داشتن و پیغام برام گذاشتن ممنونم و دورادور دستهای پر مهرشونو می بوسم .راستی برو بچی که وبلاگشونو تغییر دادن برام آدرس جدیدشونو بفرستن تا آپش کنم .مرسی 

نوشته شده در جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

 

سلام به همگی

من بعد از مدتی غیبت بالاخره برگشتم ،ببخشید مسافرت بودم

یه خورده طول کشید.خوب چه خبرا؟؟؟راستی بوی بهارو حس

 می کنین.یک سال دیگه هم از عمر هممون گذشت.امیدوارم

سال خوبی رو گذرونده باشیدو سال پر برکتی رو پیش رو

داشته باشید . انشاءالله......

 

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید..........

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |

سلام دوستان

ببخشید که دیر آپ کردم،یه خورده سرم شلوغ بود.معذرت ................ 

امیدوارم حال همتون خوب باشه .

                 ..............................

(هیچ وقت مغرور نشو برگها زمانی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند.)

                  ...........................

موهایت را بباف ،

بگذار جهان آرام بگیرد...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمد صابر اسکندری نظرات () |


Design By : Night Skin